شهیدان ایران

علیرضا خانی عاشق شهدا.
مشخصات بلاگ
شهیدان ایران

به وب‌نوشت من خوش آمدید.

دشنام

دوستی بین آن شخص و  امام صادق(ع) موجب شده بود که وقتی مردم می خواستند از او یاد کنند به نام اصلی او توجه نداشتند و به او می گقتند:«رفیق امام صادق (ع)». روزی به همراه امام داخل بازار کفش دوزها شدند، غلام آن شخص نیز همراه ایشان بود و از پشت سر حرکت می کرد. ناگهان به پشت سر خود نگاه کرد، غلام را ندید. سه مرتبه نگاه کرد؛ اما غلام را نیافت و مرتبه چهارم که سر خود را به عقب بر گرداند غلام را دید، با خشم به وی گفت: مادر فلان! کجا بودی؟

تا این جمله را از دهانش خارج شد، امام صادق(ع) دست خود را بلند کرد و محکم به پیشانی خویش زد و فرمود:

سبحان الله! به ماردش دشنام می دهی؟ کار ناروا به او نسبت می دهی؟ من خیال می کردم تو مردی با تقوا و پرهیزکاری. معلوم شد که ورع و تقوایی در تو وجود ندارد.

گفت یابن رسول‌الله! این غلام «سندی» است و مادرش اهل سند است. خودت می دانی که آنها مسلمان نیستند.

امام فرمود: مادرش کافر بوده که بوده، هر قومی، سنت و قانونی در امر ازدواج دارد. وقتی طبق همان سنت و قانون رفتارکنند عمل شان نادرست نیست و فرزندشان مشکلی ندارد.

سپس به او فرمود: دیگر از من دور شو.

بعد از آن، دیگر کسی آن دو را با هم ندید.

......................................................................

داستان راستان،ج1، ص 158-160

قصه های دلنشین، ص 15

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی