شهیدان ایران

علیرضا خانی عاشق شهدا.
مشخصات بلاگ
شهیدان ایران

به وب‌نوشت من خوش آمدید.

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

 «بخشی از خاطرات حسن عارفی»

ما معمولاً ساعت 8 صبح خدمت امام می رسیدیم و ایشان را معاینه می کردیم و فشارشان را می گرفتیم و آن هایی که کشیک نبودند، می رفتند. آن روز کشیک من نبود. لذا کشیکم را تحویل دادام و رفتم.

به بیمارستان که رسیدم، سیستم پیچینگ به وسیلۀ گیرنده ای که در جیبم بود، به من اطلاع داد که سریع با فلان شماره تماس بگیر . من هم با ماشین، سریع خدمت امام آمده، دیدم ایشان درد قفسۀ صدری گرفتند. یعنی همان درد قلبی. درمان هایی شروع شده بود. درمان را ادامه دادیم و الحمدلله ایشان خوب شدند.

هر وقت ایشان ناراحتی پیدا می کرد، ما در جستوجی علت بودیم. بالاخره از این طرف و آن طرف فهمیدیم که ساعت 8 صبح، بعد از مرخص شدن من، یک نامه به همراه یک پولیور بافتنی به ایشان داده می شود. نامه از طرف خانمی دردمند بود، که بچه یا شوهرش شهید شده بود. در نامه نوشته شده بود:«من هر باری که این دانه ها را روی این بلوز زدم، یک صلوات فرستادم و یک دفعه امام را دعا کردم.»امام وقتی این نامه را می خوانند، تحت تأثیر عاطفی شدید قرار می گیرند و همین باعث می شود که ایشان درد قلبی بگیرند.

......................................................................

برگرفته از:یاد امام و شهدا؛ یاران ناب1  ص 67

علی رضا خانی

«شهید محمدرضا حمامی»یک روز که با او صحبت میکردم از خاطراتش در بیت امام برایم تعریف می کرد. او نقل کرد: یک روز صبح به باغ پشت منزل امام رفتیم و با چند نفر از بچه ها مشغول تمرین تیر اندازی شدیم. در همین حین، حضرت امام برای قدم زدن وارد باغ شدند. به محض این که ایشان تشریف آوردند، من به حضور ایشان رفتم و تقاضا کردم که اگر می شود، شما هم تیر اندازی کنید. حضرت امام قبول نمی کردند، ولی اصرار دوبارۀ من باعث شد تا راضی شوند.
پس از تیر اندازی، حضرت امام به من گفتند:(شما در هنگام تیر اندازی،طرز ایستادنت درست نیست و سپس حالت صحیح ایستادن را به من آموزش دادند.)من فضولی کردم و گفتم:(آقا! شما هم مگر تیر اندازی بلدید؟!) حضرت امام پاسخ دادند:(من تاکنون هشت جلد کلت پاره کردم.)منظورشان این بود که از کلت های زیادی استفاده کرده اند و در این کار دارای تبحر خاص هستند.......................................................................برگرفته از:یاد امام و شهدا؛ یاران ناب1  ص 79

علی رضا خانی

«گفته شهید علی صیاد شیرازی»

یک شب در جبهه خیلی دمق و ناراحت بودم و با همین وضع رفتم بخوابم حسابی دلم گرفته بود.

در عالم رؤیا خواب دیدم در قرارگاهی بودیم که گفتند امام می خواهد تشریف بیاورند. چون به امام خیلی تکیه داشتم و از امام برای جان و روحم بهره می بردم، اسم امام را که شنیدم، شدیداً تحت تأثیر قرار گرفتم و با خودم گفتم:«خیلی خوب، حالا که امام می آیند، باید یک جوری امام را تنها گیر بیاورم و با او درددل کنم. من که نمی توانم توی جمع حرف دلم را بزنم که ایشان بهم کمک کنند.»

تعدادمان خیلی زیاد بود و تمام فرماندهان صف کشیده بودند. برخلاف همیشه که امام ثابت می ایستادند و دیگران می رفتند دست بوسی ایشان، این بار امام از جلوی صف رد می شدند و راه می رفتند و با همه خوش و بش می کردند. یک لبخند و تبسم ملیحی هم بر چهره مبارک شان بود.همین طور که حرکت می کردند، به من رسیدند. دست و پایم را گم کردم. مپل بقیه دست بوسی کردم و امام رد شدند.

از دو سه نفر نگذشته بودند که یک دفعه بر گشتند و به من نگاه کردند. وقتی برگشتند، کاملاً معلوم بود که دیدشان مستقیم به من مترکز شده است. در همان حالت این جمله را فرمودند:«شما کارتان درست می شود، نگران نباشید.»

......................................................................

برگرفته از:یاد امام و شهدا؛ یاران ناب1  ص 33

علی رضا خانی

«گفته شهید علی صیاد شیرازی»

 

بعد از عملیات والفجر 2 {1362}بود که به حضور حضرت امام خمینی (ره) رسیدم.تعدادی از رزمندگان اسلام که در عملیات شرکت داشتند نیز افتخار دیدار با امام را در حسینیه جماران پیدا کردند. ما بین این دیدار ها،یکی از رزمندگان پاک و مخلص بسیجی به نام «مرتضی جاویدی»، از طرف فرماندهی کل سپاه و اینجانب، به عنوان اسوۀ رزمندگان به محضر امام معرفی شد.

 این رزمندۀ دلیر که از خطۀ فارس و اهل روستایی در نزدیکی «فسا» بود، در عملیات، فرماندۀ یکی از گردانهای تیپ 33 المهدی (عجل الله تعالی فرجه) بود و حدود یک هفته در حالی که در محاصرۀ شدید دشمن قرار داشت، راه «حاج عمران» به «تنگۀ دربند» را قطع کرده و زمینۀ پیروزی رزمندگان اسلام را فراهم کرده بود.

بعد از این که محسن رضایی، فرماندۀ کل سپاه، مرتضی جاویدی را به عنوان رزمنده و فرماندۀ نمونه، که نقش مهمی در حفظ مواضع تصرف شدۀ نیروهای اسلام در غرب را داشت، به امام معرفی کرد، جاویدی سر و صورت و پیشانی و دست امام را بوسید و آرام در کنار فرماندهو مرادش قرار گرفت؛ که ناگهان صحنۀ جالب و عجیبی رخ داد.

امام بزرگوار با آن قامت بلند و مبارک شان، خم شده و پیشانی آن رزمنده و بسیجی دلاور را بوسیدند و به او فرمودند:«شما قلب پاکی دارید، قدر قلب پاک خودتان را بدانید.»

همۀ کسانی که آن جا بودند، با دیدن این منظره، عشق و علاقۀ امام را به فرزندان بسیجی خود دریافتند.

......................................................................

برگرفته از:یاد امام و شهدا؛ یاران ناب1  ص 15

علی رضا خانی