شهیدان ایران

علیرضا خانی عاشق شهدا.
مشخصات بلاگ
شهیدان ایران

به وب‌نوشت من خوش آمدید.

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

امـام حسـن(ع) در سـال چهل و نهم هجـرى به شهادت رسیـد و امـام حسیـن(ع) امامت را عهده دار شـد. او به همان دلایل که برادرش صلح کرده بـود, علیه معاویه قیام نکرد و در پاسخ نامه هایى که به او نوشته شده بود, فرمود: ((وجدان مـن اجازه نمى دهد, پیمانى را که با معاویه بسته ایـم, بشکنـم و تا معاویه زنـده است, برهمان عهد پایدار هستـم و پس از درگذشت او, در تصمیم خود تجدید نظر خواهم کرد.)) معاویه در شصت هجـرى, پـس از آنکه به رغم پیمان خـود با امام حسـن(ع), یزیـد را به فـرمانروایـى مسلمانان منصـوب کرد و براى او بیعت گرفت, درگذشت. 
روزى که مروان مـى خـواست از امام حسیـن(ع) نیز براى یزیـد بیعت بگیرد, امام فرمود: 
((انالله و انا الیه راجعون و علـى الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید. )) همانا از خداییم و به سوى او باز مى گردیـم و بر اسلام باید فاتحه خـوانـد; زیرا امت به رهبرى مثل یزیـد مبتلا شده است. 
و اسلام در خطر قرار گرفت و تنها قیامى خـونیـن مى تـوانست وجدان خفته مردم را بیدار و کاخ ظلم را متزلزل سازد, امام(ع) در ایـن راه گام نهاد و براى آگاه کردن مردم کـوفه طى نامه اى اعلام کرد: 
((فلعمرى ما الامام الاالعامل بالکتاب و القائم بالقسط و الـدائن بدیـن الحق.)) به جانـم سوگند, امام جز کسى که عمل به کتاب خدا کنـد و عدالت را به پـا دارد و راه حق را مـى پیمـایـد, نیست. 
او, در وصیت نـامه اى که قبل از خـروج از مـدینه به ((محمـدبـن حنفیه)) نـوشت, هـدف قیـام خـود را ایـن گـونه تـرسیـم کــرد: ((مـن بـراى طغیان و خـوددارى از قبـول حق و فساد و ستـم خـارج نشدم, بلکه براى اصلاح امـور امت جدم خارج مى شـوم. اراده کرده ام امـر به معروف و نهى از منکـر کنـم و روش جـدم و پـدرم علـى بـن ابى طالب(ع) را پیـش گیرم. در بیـن راه مکه و کـوفه (منزلگاه ذى حسـم) در خطبه اى به یـارانـش فـرمـود: 
((الاتـرون الى الحق لایعمل به و الـى الباطل لایتناهـى عنه لیرغب المـومـن فـى لقاء الله محقـا فـانـى لا ارى المـوت الاالسعاده و الحیاه مع الظالمیـن الا برما.)) آیا نمى نگرید به حق عمل نمى شود و از باطل جلـوگیرى نمى گردد؟ بنابرایـن, اشتیاق مـومـن به لقاى خدا (و شهادت طلبى) سزاوار و لازم است. مـن در ایـن وضع, مرگ را جز سعادت و زنـدگـى بـا ستمگـران را جز رنج و شکست نمـى دانــم. سرانجام امام رسالت خـویـش را با ترسیـم خط سرخ شهادت به پایان برد.

......................................................................

برگرفته از:کتاب تاریخ چهارده معصوم ، مؤسسه انتشارات امام عصر (عج)

علی رضا خانی

دشنام

دوستی بین آن شخص و  امام صادق(ع) موجب شده بود که وقتی مردم می خواستند از او یاد کنند به نام اصلی او توجه نداشتند و به او می گقتند:«رفیق امام صادق (ع)». روزی به همراه امام داخل بازار کفش دوزها شدند، غلام آن شخص نیز همراه ایشان بود و از پشت سر حرکت می کرد. ناگهان به پشت سر خود نگاه کرد، غلام را ندید. سه مرتبه نگاه کرد؛ اما غلام را نیافت و مرتبه چهارم که سر خود را به عقب بر گرداند غلام را دید، با خشم به وی گفت: مادر فلان! کجا بودی؟

تا این جمله را از دهانش خارج شد، امام صادق(ع) دست خود را بلند کرد و محکم به پیشانی خویش زد و فرمود:

سبحان الله! به ماردش دشنام می دهی؟ کار ناروا به او نسبت می دهی؟ من خیال می کردم تو مردی با تقوا و پرهیزکاری. معلوم شد که ورع و تقوایی در تو وجود ندارد.

گفت یابن رسول‌الله! این غلام «سندی» است و مادرش اهل سند است. خودت می دانی که آنها مسلمان نیستند.

امام فرمود: مادرش کافر بوده که بوده، هر قومی، سنت و قانونی در امر ازدواج دارد. وقتی طبق همان سنت و قانون رفتارکنند عمل شان نادرست نیست و فرزندشان مشکلی ندارد.

سپس به او فرمود: دیگر از من دور شو.

بعد از آن، دیگر کسی آن دو را با هم ندید.

......................................................................

داستان راستان،ج1، ص 158-160

قصه های دلنشین، ص 15

علی رضا خانی