شهیدان ایران

علیرضا خانی عاشق شهدا.
مشخصات بلاگ
شهیدان ایران

به وب‌نوشت من خوش آمدید.

۱۰ مطلب با موضوع «شهید های بزرگ» ثبت شده است

یا زهرا

به نام خدا

این بار می خواهم درباره یکی دیگر از شهدای ایران اسلامی صحبت کنم.

شهید محمد رضا تورجی زاده.

پدرش نانوا و دنبال روزی حلال بود. در اصفهان زندگی می کردند.

او مداحی خیلی خوبی داشت و دعای کمیلش سوز عجیبی داشت.

یکی از بهترین دوستانش شهید محمد حسین هدایت و شهید سید رحمان هاشمی بود.

هر وقت که به اصفهان می آمد دلش می خواست که سریع به جبهه برگردد.

قبل از عملیات فاو، عراقی ها کارخانه نمک را بمباران شیمیایی کردند که سال ها اثرش بر جای ماند بنابراین او که در عملیات فاو شرکت کرده بود مقداری شیمیایی شد.

اهل نماز شب بود و هر وقت با خدا تنها می شد، گریه و التماس های زیادی می کرد. به نماز جماعت خیلی اهمیت می داد. در جبهه هم نماز جماعت بر گزار می کرد.

چون مداحی خوبی داشت روز های دو شنبه بچه های رزمنده و مردم را به مسجد کنار منزلشان دعوت می کرد و روضه و دعای توسل می خواندند. او نام هیئت را یا زهرا(س) گذاشت و وصیت نمود که بعد از شهادتش باز هم این مراسم بر گزار شود که تا دهه هفتاد ادامه داشت. بعد از آن فعالیت هیئت گسترش یافت و به نام محبین حضرت زهرا (س) تغییر نام یافت.

او همیشه پیرو ولایت فقیه بود.

به خاطر مغرور نشدن چند بار نفس خود را شکست.

شهید تورجی زاده به سادات خیلی احترام می گذاشت. از اسراف هم خیلی بدش می آمد.

به خانواده اش گفته بود مرا در کنار شهید سید رحمان هاشمی دفن کنید، لباس سپاه را بر تنم بپوشانید، سر بند یا زهرا (س) را بر سرم ببندید و مرا پدر و مادرم خاک کنند.

محمد رضاعاشق حضرت زهرا (س) بود و در عملیاتی که رمزش یا زهرا (س) بود به شهادت رسید.

او قبل و بعد از شهادت مردم را به راه درست هدایت می کرد.

افراد زیادی نقل کرده اتد که با توکل به این شهید مشکلاتمان حل شد ه است که شرح کاملش در کتاب یا زهرا (س) آمده است.

این کتاب با کمک گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی تهیه و منتشر شده است.

پیشنهاد می کنم حتما این کتاب را بخوانید.

از این جا کتاب را تهیه کردم: پاتوق کتاب فردا

علی رضا خانی

عارفانه

به نام خدا

می دانید در باره چه کسی حرف می زنم. درباره شهید نیری.

شاید به خودتان بگویید که این فرد کیست؛ او کسی بود که طاقت ماندن در این دنیا را نداشت؛ این دنیا برایش تنگ شده بود. عاشق بود، عاشق خدا، امام عصر(عج)، شهادت و عاشق دعوت مردم به راه خدا.

او هر وقت در خانه غذای خوشمزه پخته می شد می گفت:کسانی هستند که به یک تکه نان نیاز مندند، اما ما....

کسی بود که در ده سالگی دنبال حرام و حلال و کسب رضایت از دیگران بود.

نماز هایش معراجی بود. در حال نماز بدنش می لرزید.

او از این که کسی دروغ بگوید خیلی بدش می آمد و یک بار به دوستانش گفت:«هر وقت کسی دروغ می گوید و غیبت می کند، بوی بد غیر فابل تحمل از دهانش در هوا پخش می شود.

کسی بود که هر فردکوچک و بزرگی به او احترام می گذاشت.اهل عمل بود، نه اهل حرف. او با ولی عصر(عج) همیشه در ارتباط بود. از غیبت خیلی  بدش می آمد. او شاگرد آیت الحق بود، آیت الله حق‌شناس.

کسی بود که به خاطر خوشنودی خدا  از نماز شب گذشت.1

من خیلی او را دوست دارم. کتاب این شهید که با کمک گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی تهیه شده، منتشر شده است.

پیشنهاد می کنم حتما این کتاب را بخوانید.

از این جا کتاب را تهیه کردم: پاتوق‌کتاب‌فردا

مزار این شهید در قطعه 24 بهشت زهرا تهران، در کنار بلوار پنج، ردیف بالا تر از مزار دکتر چمران است.

......................................................................

 1- آن شب این شهید می خواست برای نماز شب وضو بگیرد اما احساس کرد این کار باعث اذیت صاحب خانه می شود. لذا قرآن را برداشت و در گوشه ای از اتاق مشغول خواندن قرآن شد. او بیداری در سحر را حفظ کرد ولی بر خلاف همیشه نماز شب نخواند! به این شهید از طرف خدا پاداش عظیم و تأثیرات عجیبی به او داده شد.

علی رضا خانی

 «بخشی از خاطرات حسن عارفی»

ما معمولاً ساعت 8 صبح خدمت امام می رسیدیم و ایشان را معاینه می کردیم و فشارشان را می گرفتیم و آن هایی که کشیک نبودند، می رفتند. آن روز کشیک من نبود. لذا کشیکم را تحویل دادام و رفتم.

به بیمارستان که رسیدم، سیستم پیچینگ به وسیلۀ گیرنده ای که در جیبم بود، به من اطلاع داد که سریع با فلان شماره تماس بگیر . من هم با ماشین، سریع خدمت امام آمده، دیدم ایشان درد قفسۀ صدری گرفتند. یعنی همان درد قلبی. درمان هایی شروع شده بود. درمان را ادامه دادیم و الحمدلله ایشان خوب شدند.

هر وقت ایشان ناراحتی پیدا می کرد، ما در جستوجی علت بودیم. بالاخره از این طرف و آن طرف فهمیدیم که ساعت 8 صبح، بعد از مرخص شدن من، یک نامه به همراه یک پولیور بافتنی به ایشان داده می شود. نامه از طرف خانمی دردمند بود، که بچه یا شوهرش شهید شده بود. در نامه نوشته شده بود:«من هر باری که این دانه ها را روی این بلوز زدم، یک صلوات فرستادم و یک دفعه امام را دعا کردم.»امام وقتی این نامه را می خوانند، تحت تأثیر عاطفی شدید قرار می گیرند و همین باعث می شود که ایشان درد قلبی بگیرند.

......................................................................

برگرفته از:یاد امام و شهدا؛ یاران ناب1  ص 67

علی رضا خانی

«شهید محمدرضا حمامی»یک روز که با او صحبت میکردم از خاطراتش در بیت امام برایم تعریف می کرد. او نقل کرد: یک روز صبح به باغ پشت منزل امام رفتیم و با چند نفر از بچه ها مشغول تمرین تیر اندازی شدیم. در همین حین، حضرت امام برای قدم زدن وارد باغ شدند. به محض این که ایشان تشریف آوردند، من به حضور ایشان رفتم و تقاضا کردم که اگر می شود، شما هم تیر اندازی کنید. حضرت امام قبول نمی کردند، ولی اصرار دوبارۀ من باعث شد تا راضی شوند.
پس از تیر اندازی، حضرت امام به من گفتند:(شما در هنگام تیر اندازی،طرز ایستادنت درست نیست و سپس حالت صحیح ایستادن را به من آموزش دادند.)من فضولی کردم و گفتم:(آقا! شما هم مگر تیر اندازی بلدید؟!) حضرت امام پاسخ دادند:(من تاکنون هشت جلد کلت پاره کردم.)منظورشان این بود که از کلت های زیادی استفاده کرده اند و در این کار دارای تبحر خاص هستند.......................................................................برگرفته از:یاد امام و شهدا؛ یاران ناب1  ص 79

علی رضا خانی

«گفته شهید علی صیاد شیرازی»

یک شب در جبهه خیلی دمق و ناراحت بودم و با همین وضع رفتم بخوابم حسابی دلم گرفته بود.

در عالم رؤیا خواب دیدم در قرارگاهی بودیم که گفتند امام می خواهد تشریف بیاورند. چون به امام خیلی تکیه داشتم و از امام برای جان و روحم بهره می بردم، اسم امام را که شنیدم، شدیداً تحت تأثیر قرار گرفتم و با خودم گفتم:«خیلی خوب، حالا که امام می آیند، باید یک جوری امام را تنها گیر بیاورم و با او درددل کنم. من که نمی توانم توی جمع حرف دلم را بزنم که ایشان بهم کمک کنند.»

تعدادمان خیلی زیاد بود و تمام فرماندهان صف کشیده بودند. برخلاف همیشه که امام ثابت می ایستادند و دیگران می رفتند دست بوسی ایشان، این بار امام از جلوی صف رد می شدند و راه می رفتند و با همه خوش و بش می کردند. یک لبخند و تبسم ملیحی هم بر چهره مبارک شان بود.همین طور که حرکت می کردند، به من رسیدند. دست و پایم را گم کردم. مپل بقیه دست بوسی کردم و امام رد شدند.

از دو سه نفر نگذشته بودند که یک دفعه بر گشتند و به من نگاه کردند. وقتی برگشتند، کاملاً معلوم بود که دیدشان مستقیم به من مترکز شده است. در همان حالت این جمله را فرمودند:«شما کارتان درست می شود، نگران نباشید.»

......................................................................

برگرفته از:یاد امام و شهدا؛ یاران ناب1  ص 33

علی رضا خانی

«گفته شهید علی صیاد شیرازی»

 

بعد از عملیات والفجر 2 {1362}بود که به حضور حضرت امام خمینی (ره) رسیدم.تعدادی از رزمندگان اسلام که در عملیات شرکت داشتند نیز افتخار دیدار با امام را در حسینیه جماران پیدا کردند. ما بین این دیدار ها،یکی از رزمندگان پاک و مخلص بسیجی به نام «مرتضی جاویدی»، از طرف فرماندهی کل سپاه و اینجانب، به عنوان اسوۀ رزمندگان به محضر امام معرفی شد.

 این رزمندۀ دلیر که از خطۀ فارس و اهل روستایی در نزدیکی «فسا» بود، در عملیات، فرماندۀ یکی از گردانهای تیپ 33 المهدی (عجل الله تعالی فرجه) بود و حدود یک هفته در حالی که در محاصرۀ شدید دشمن قرار داشت، راه «حاج عمران» به «تنگۀ دربند» را قطع کرده و زمینۀ پیروزی رزمندگان اسلام را فراهم کرده بود.

بعد از این که محسن رضایی، فرماندۀ کل سپاه، مرتضی جاویدی را به عنوان رزمنده و فرماندۀ نمونه، که نقش مهمی در حفظ مواضع تصرف شدۀ نیروهای اسلام در غرب را داشت، به امام معرفی کرد، جاویدی سر و صورت و پیشانی و دست امام را بوسید و آرام در کنار فرماندهو مرادش قرار گرفت؛ که ناگهان صحنۀ جالب و عجیبی رخ داد.

امام بزرگوار با آن قامت بلند و مبارک شان، خم شده و پیشانی آن رزمنده و بسیجی دلاور را بوسیدند و به او فرمودند:«شما قلب پاکی دارید، قدر قلب پاک خودتان را بدانید.»

همۀ کسانی که آن جا بودند، با دیدن این منظره، عشق و علاقۀ امام را به فرزندان بسیجی خود دریافتند.

......................................................................

برگرفته از:یاد امام و شهدا؛ یاران ناب1  ص 15

علی رضا خانی

شهید مصطفی چمران با مهندس بازرگان درس ترمودینامیک داشتیم. برای نمره ی پایان ترم، یه امتحان کتبی می گرفت که 18 نمره داشت و 2نمره هم به امتحان شفاهی و نحوه جزوه نوشتن می داد؛ که جمعا می شد 20 نمره.ولی سال قبل از اون عباس چمران(برادر مصطفی) از این درس نمره21/5 گرفته بود!این قضیه کلی سر و صدا راه انداخته بود که چه طور ممکن است یه نفر از بیست نمره،21/5 بگیره؟!مهندس بازرگان هم گفته بود:((من به جزوه و امتحان شفاهی 2 نمره می دهم، اما جروه ی عباس چمران اون قدر دقیق و خوش خطه که دو نمره براش کمه!))اون سال هم قرار بود دو نفر-دو نفر بریم تو اتاق استاد تا هم امتحان شفاهی بدهیم و هم جزوه هامونو نشون بدیم.بعد از این که من و مصطفی رفتیم تو ، مهدس بازرگان با دقت زیاد شروع کرد به ورق زدن جزوه مصطفی،بعد سرش را اورد بالا و بهش گفت:((باید به تو هم مثل برادرت نمره ی 21/5 بدم!))

...........................................................
شاهد یاران، ش37، ص42

علی رضا خانی

شهید سید مرتضی آوینی

هر کی جای اون بود به خودش می گفت:(به تو چه مگه خودت کم مشکل داری؟!)ولی مرتضی این طوری نبود و هر کی رو می دید که مشکلی داره،چه از نظر مادی،خانوادگی،احساسی یا هر مشکل دیگه،می رفت سراغش.به حرف همه گوش می داد و اگه می توانست کمکشون می کرد،اگه راهنمایی لازم بود،باهاشون هم فکری می کرد و اگه کاری هم از دستش بر نمی اومد،باهاشون هم دردی می کرد؛واسه همین شده بود سنگ صبور همه. هم سال اولی ها و هم سال بالایی ها، دوستش داشتن و باهاش راحت بودن.

...............................................................................................

(نشریه سوره،ش8،ص17)

علی رضا خانی

بخشی کوچک از خاطرات سید نورالدین عافی

 

 یک روز طبق معمول دکتر برای معاینه آمده بود،من نیمه خواب و بی حال بودم اما صدای گفت و گو را می شنیدم.دکتر به پرستاری که همراهش بود گفت:{برای زخم این مجروح چاره ای نیست!}

_اما من چاره شو رو می دونم!من اینو می برم حمام .آن جا بدنش رو کیسه می کشم تا این پوست سوخته با سنگریزه ها از بدنش جدا بشه!

قیافه ی دکتر را نمی دیدم اما حس گردم تنم گُر گرفت.پرستار صدایم زد:{برادر!تو طافت داری تا من ببرمت حمام. . .}می دانستم منظورش چیست. اما واقعا چاره ای دیگر نبود و من ناگزیر باید به این راه حل تن می سپردم.فقط پرسیدم:{چه قدر طول می کشد.}

_حدود ده دقیقه!

_باشه ،ده دقیقه را هر طوری باشه تحمل می کنم!

به زودی مقدمات فراهم شد.مرا به حمام بردند. توی وان حمام را پر از آب و کمی ماده ضد عفونی کردند و مرا در وان حمام گذاشتند پرستار مرد دلسوزی بود و برای خودش هم این کار سخت بود.از من پرسید:{چیزی می خواهی؟!}من فقط چیزی خواستم که لای دندان هایم بگذارند تا داد نزنم. دستمالی لای دندان هایم گذاشت و کارش را شروع کرد . از آن دقایق های تمام نشدنی بیش از هر چیز دانه های درشت عرق روی صورت او را به خاطر دارم . انگار همه ی رگ های بدنم اتش گرفته بود و داشتم از نو می سوختم. . . او با کیسه به جانم افتاده بود و می خواست کاری را که تا آن روز دکتر ها نتوانسته بودند بکنند،انجم بدهد!گریه و فریاد در گلویم گلوله شده بود، از شدت درد روبه بیهوشی بودم اما تا آخرین لحظه دوام آوردم تا این گفتند:{تموم شد}آن قدر خسته و بی رمق بودم که نای حرف زدن نداشتم .وقتی داشتند مرا از وان همام در می آوردند تکه های پوست و گوشت سوخته ی تنم را که روی آب بود را دیدم.

شاید دو سه کیلو از وزن بدنم را داخل آب جا گذاشته ام!!

احساس سبکی و راحتی می کردم!.

علی رضا خانی

محمد حسین فهمیده

روز 8آبان ماه  هر سال را به یاد حماسه آفرینی نوجوان شهید، محمدحسین فهمیده، شهید 13 ساله ای که امام خمینی(ره) او را رهبر خود نامید به نام روز نوجوان و روز بسیج دانش آموزی گرامی می داریم .

پیرامون زندگی نامه کوتاه و پربار شهید فهمیده بارها گفته ایم و شنیده ایم . حماسه آفرینی اش را سینه به سینه برای یکدیگر تعریف کرده ایم هر چند که هنوز هم ابعاد ناشناخته ای در نیت الهی وعمل خدا جویانه این شهید گران قدر از لحظه ورود به جبهه تا شهادتش وجود دارد که جای بسی تحقیق و سخن است.

 ولی در این میان سال های دفاع مقدس ما نوجوانان زیادی را به خود دیده که فداکاری هر کدام جای تامل دارد و اینکه این نوجوانان با سن کم خود چه ها دیده اند که امامشان به آن ها می گوید:" شما یک شبه ره صد ساله را رفته اید".

در این مقاله دیدیم خالی از لطف است اگر سخنی و حتی نامی از دیگر نوجوانان دوران a دفاع مقدس به میان نیاید و شهید حسین رشیدی‌فر یکی از این شهدای نوجوان است که در سن 16 سالگی به شهادت رسیده .

علی رضا خانی